سال نو... - تاریخ: 1396/2/25 ساعت: 4:44
اینقدر بی حوصله بودم و هستم که نتونستم یک پیام تبریک سال نو اینجا بذارم، البته نخواستم سال نویی همش غر بزنم... کشف کردم وقتی حال خوشی ندارم عکسهایی که میگیرم مزخرف میشن. به خاطر همین هستش که حتی عکس هم نمیذارم...  چند روز اول عید رو به مسافرت گذ
زمین خوردن من تفاوت داره!!! - تاریخ: 1396/2/25 ساعت: 4:44
فکر می کنم خاطره زمین خوردن همهگی یه چیزی شبیه اینه که از دوچرخه بیافتی و سر زانویت و کف دستهایت کشیده شده باشه روی آسفالت زبر خیابون یا سنگریزه های پارک بعد مامان یا مامان بزرگی باشه که بلندت کنه اشکهات رو پاک کنه بگه تا نخوری زمین بزرگ نمی شی اشکال
روح فعلا پاره پاره ام... - تاریخ: 1396/2/25 ساعت: 4:44
لعنت به این کار لعنتی که مجبورم شب دیر وقت با مترو برگردم خونه...  دیشب از مترو پیاده شدم، با اکثریت مردان داشتم می اومدم از مترو بیرون، خواستم پایم رو بزارم روی اولین پله ی پله برقی که یک عوضی لمس ام کرد، سریع چسبیدم به دیوار از من گذشت و دیگرا
سهیم شو در این ته مانده. - تاریخ: 1396/2/25 ساعت: 4:44
امروز توی خیابون بروشور نامزد انتخابات که دوست دارم بهش رای بدهم رو پخش کردم...البته دست بندهایی هم بافته بودم که اون ها رو هم بین مردم پخش کردم...دور و برم پر شده بود از آدم ها...حس خوبی رو تجربه کردم... دیگه نه بحث می کنم و نه در سبب متقاعد کردن دی
گره ی کور - تاریخ: 1395/12/28 ساعت: 9:07
همچنان هستم، دست از سر این وبلاگ عزیز برنمی دارم!  اوضاع و احوال هم کمی تا قسمتی داغون، در هم بر هم  و به لحظات پایانی انفجار نزدیک میشوم. این انفجار این تکه تکه شدن از بیرون من ناشی نمیشه هر چی هست درون من در حال رخ دادن هستش، نمی تونم سر نخ اش رو پیدا کنم، یه کلاف گلوله شده با یه خروار گ
من - تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 23:00
بین زمین و هوام. نمی دونم در من چه  اتفاقی افتاده. اصلا اتفاقی افتاده یا نه! فقط می دونم یه تغییری ایجاد شده... از کجا ناشی میشه هم نمی دونم...  فقط جلوه بیرونیش برام واضح هستش. مثلاً این که خواب تکه تکه هر شب ام تبدیل ش
درک - تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 23:00
با آدمی که حال اش خوش نیست کل کل می کنی که چی بشه؟ که در اوج حال بدیش بگه رابطه صمیمانه رو نمی خواد! تازه چند بار هم می پرسی بدون خشم و آرامش داری این حرف رو می زنی؟ واقعا فکر می کنی وسط هق هق گریه، در حالی که مچاله شده گوشه ی اتا
حال و احوال روزانه - تاریخ: 1395/10/29 ساعت: 0:57
سلام به همگی این که ننوشتم تنها دلیش این بوده که چیزی برای گفتن نداشتم... حالا هم حرف خاصی ندارم، فقط چون بعضی از دوستان به طور مشترک راجع به شغل و ... سوال کرده بودن یا جویای حال و احوالم بودن این پست را می گذارم. شهر کتاب کمی تا قسمتی با تصورم تفاوت داشت،این که تا ده شب هم باید سر کار باشم رو دوست...
طعم سرما خوردگی - تاریخ: 1395/10/29 ساعت: 0:57
دانشگاه تهران غرب بدون کنکور قبول شدم به خاطر بالینی می خوام این دانشگاه رو برم. اما تصور از شرق تهران به غرب تهران رفتن برام سخته هنوز ثبت نام هم نکردم... سرما هم خوردم به چه شدتی ! خلاصه روز تعطیلی به این قشنگی رو تو رخت خواب موندم... این هم عکسی با طعم سرما خوردگی 
رمز - تاریخ: 1395/10/29 ساعت: 0:57
رمز خواستید بگیید در خدمتم... دوستانی که از قدیم می خوندن این جا رو می دونن دقیقا چه مطالبی رو رمز دار کردم... مرسی که قضاوت نمی کنید
این روزها... - تاریخ: 1395/10/29 ساعت: 0:57
یکم وضعیت ام ثابت شده.در کار جدیدم دیگه جا افتادم به دانشگاه مزخرف با استادهای مزخرف تر هم عادت کردم. خوبی کارم اینه که شیفتی هستم یک روز صبح تا ظهر روز دیگه ظهر تا هشت و نیم شب... با همکارم که دو سال از من بزرگ تر هست اش صمیمی شدم، گفت تا حالا با کسی این قدر راحت و نزدیک نشده... درمانگران و مشاوره ...
لج بازی - تاریخ: 1395/10/29 ساعت: 0:57
من یک آد لجباز و یک دنده ی به تمام معنی هستم! نه این که با دیگران لج و لج بازی کنم،فقط با خودم مثلا وبلاگ خوندن و نوشتن رو دوست دارم اما با خودم لج کردم نمی خونم نمی نویسم. عکاسی رو در حد بینهایت دوست دارم اما لج کردم دوربین ام گوشه کمد در حال خاک خوردن هستش.سر لج بازی احمقانه با خودم جلسه درمانیم ر...
ادامه ی لج بازی - تاریخ: 1395/10/29 ساعت: 0:57
از سر لج بازی چیزی نمی خورم تا حدی که امروز کارم به سِرم و بیمارستان کشید! بعد سه هفته چهارشنبه ی پیش از دکترم وقت گرفتم،دکترم از ایران رفته جلسه مشاوره با اسکایپ برگذار شد... کل جلسه رو سکوت کردم دکتر گفت با سکوتت داری خشم و ناراحتیت رو نسبت به من نشون میدی! گفت با خودت لج کردی!چه قدر این آقای دکتر...
تو را داشتن خوش است. - تاریخ: 1395/10/29 ساعت: 0:57
 یک حصار دور خودم کشیده بودم، با گوشه ی خونه نشستن، با زل زدن به دیوار، با بهونه ی کنکور،با کنار کشیدن از جمع دوستانه،با جواب ندادن تماس این یکی و اس ام اس ندادن برای اون یکی، با محرومیت خود خواسته از تفریحات کوچولو، با بد اخلاقی، کم کم در این مرزی که دور خودم کشیده بودم فرو می رفتم... تا یک جایی دس...
گردن درد! - تاریخ: 1395/10/29 ساعت: 0:57
یک درد کهنه و ریشه دار، یک درد گم و مبهم، از پس گردن شروع میشه و لابه لای موهای سر کمرنگ میشود،یک دردی که اون قدر شدید هست که باعث بیخوابی شود و اون قدر ضعیف که بشود تحمل کرد... یک درد لذت بخش که کم کم به بودنش میشود عادت کرد...  پس نوشت :کسی که گردن درد بیدارش کرده باشه این طور اراجیف می بافه! 
ده تصویر - تاریخ: 1395/10/29 ساعت: 0:57
ده تصویر(عکسهایی که خودم گرفته ام) که تکمیل شد راجع به اشون می نویسم!تصویر اول : یک کتاب کهنه و دست به دست شده بین همه مثل کتاب های کتابخوانه عمومی تصویر دوم: گلدون یاس خشک شده ی پشت پنجره     تصویر سوم:یک صندلی لهستانی گوشه ی یک کافه  تصویر چهارم: درخت خشکیده ی انار تصویرپنجم: در سبز خونه ی مادربزر...
برداشت... - تاریخ: 1395/10/29 ساعت: 0:57
در واقع این ده تصویر توصیفی از من هستند! ده تصویری که شاید انعکاس دهنده ی حال و احوال من؛تضادهای من هستند... وقتی قرار باشد که با تصاویری از اشیا خودم رو توصیف کنم این طور توصیف می کنم مثلا یک کتاب کهنه و قدیمی و ... حسی که از این عکس ها میگیرم بیشتر دل مُردگی و سردی هستش هر چند رنگ و نور در عکس موج...