دیروز خیلی خوشحال بودم که کار بدی انجام ندادم که بخوام بیام اینجا و بهش اعتراف کنم...پس جمعه ای بدون کار اشتباه گذروندم.اما عوضش همین حالا یه کاری رو که نباید انجام می دادم رو انجام دادم...
اعتراف می کنم که یکی رو اذیت کردم همین حالا ،این قدر بهش گیر دادم که چیزی رو براش سخت بود بگه،خُرد شدن غرورش رو دیدم،اما به روی خودم نیاوردم،می تونستم باهاش همدردی کنم ولی نکردم،من که حرف دل اش رو می دونستم،حتی خودش گفت تو که می دونی چرا می پرسی... پس چرا اصرار کردم به زبون بیاره،لابد می خواستم مطمئن شم...به چه قیمتی؟
شرمنده ی خودم شدم!
بعضی وقتها در حال انجام یک کار غلط ،متوجه اشتباه بودنش نمی شیم...بعداً که بهش فکر می کنیم تازه متوجه می شیم که ای دادِ بیداد چه کار بدی انجام دادیم...ولی من وقتی این کار بد رو انجام می دادم همون لحظه می دونستم غلطه...تو حالت اول بیشتر قابل گذشته چون از سرِ ناآگاهی بوده...اما من که کاملاً آگاه بودم؛حتی خودم بحث رو کشوندم به اون جا...به خاطر همین شرمنده شدم...
تگ ها :
برچسب:
نویسنده: ماهان ابراهیمی