آهو نمی شوی بدین جست وخیز گوسپند
-
تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 13:57
گوسپندی در حال جست و خیز ام به امید آهوشدن ... حالا هی بگو آهو نمی شوی بدین جست وخیز گوسپند! اما من می شوم... عصرانه ی مخصوص این گوسپند از صبح جست و خیز کرده! نویسنده : فندقک ; ساعت ۸:٤٥ u200eب.ظ روز سهشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٦
غروب دلبر
-
تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 11:54
تنگ غروبی داخل تاکسی در راه برگشت به خونه بودم. صدای اذانی که از رادیو تاکسی پخش می شد مصادف شده بود با آسمان نیمه تاریک صورتی و نیلی و آرامش عجیب و غریب توأم با دل گرفتی من... چه قدر این غروب های کشدار تابستان رو دوست دارم. مثل زمستان نیست که یک دفعه در عرض چند ثانیه شب چادر سیاه بکشه به سر شهر،همچ
غولی شده!
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 22:12
کشف کردم خوره ی وبلاگ هستش، به روی خودم نیاوردم چه خبره! ازش خواستم وبلاگ هایی رو که دوست داره بهم معرفی کنه. می خواستم سلیقه ی خوندنش دستم بیاد. چهار پنج تا معرفی کرد گفت اینا رو می خونم. گفتم همین چندتا گفت نه، از لینک این وبلاگ ها چیزای دیگه ای هم پیدا می کنم می خونم. در واقع این وبلاگ ها و لینکا
پست های دود شده
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 22:12
درباره : یک دخترک خیلی خیلی معمولی که روزمرگی هایش را اینجا می نویسد و شاید روزی وبلاگ اش فتوبلاگ شود...پروفایل مدیر :فندقکایمیل مدیر وبلاگ
مهاجرت فندقک
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 22:12
نه مثل اینکه فایده نداره... پست های دو سال ام نیست! پرشین بلاگ قرار نیست مثل روز اول بشه انگار... دارم به کوچ کردن از این جا فکر می کنم! شاید پست هام بود می گفتم دلم نمیاد بعد دو سال برم از اینجا ولی وقتی نیست، وقتی خاطرات روزمره ی من به باد رفته! وقتی چند تا پست بیخود باقی مونده، رفتن از این جا سخت
بوی گوجه فرنگی عطر قهوه
-
تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 11:28
ناهار امروز رو در خدمت خاله جان بودیم،ناهار خونه ی خاله یه چیز دیگه است. خونه ی خاله ام فردوسیه،صبح از خونه اشون زدم بیرون پیاده رفتم تا قهوه فروشی سِت ،داشتن قهوه بو می دادند،از عطر قهوه دچار سر خوشی شده بودم،خانمی که اونجا بود با خوش اخلاقی برام قهوه بسته بندی کرد،صاحب قهوه فروشی هم تو مغازه بود،
اعترافات از نوع کِرمَکی
-
تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 11:28
نمی دونم چرا جدیدن کِرمهام زیادی می لولن.قبلا قابل کنترل تر بودن،اما الان هیچ کاریش نمی تونم بکن،در حدی زیاد شده که از دیروز تا حالا چهار بار کرم ریختم بعدش هم کلی حض کردم...البته طولانی نه،یکم که می گذره از مسخره بازی خودم عصبی می شم. این جوری پیش بره هی بین حسِ راحت شدگی از تخلیه کرمها و عذاب وجدا
نمیرم یه وقت
-
تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 11:28
سیستم بدنیم عادت کرده هر ظهر جمعه آبگوشت دریافت کنه!الان به شدت آبگوشت می خوام.امروز مامان اینا رفته ان مسافرت ،خونه تنهام،به خاطر همین خبری از آبگوشت زود پزی مامان خانم نبود... و اون قدر وقت تنهاییم تنبل می شم که ظهر کتلت از دیشب مونده رو از یخچال در آوردم،سرد خوردم،نون هم نداشتیم،سیر نشدم. حالِ چ
منِ بَد
-
تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 11:28
دیروز خیلی خوشحال بودم که کار بدی انجام ندادم که بخوام بیام اینجا و بهش اعتراف کنم...پس جمعه ای بدون کار اشتباه گذروندم.اما عوضش همین حالا یه کاری رو که نباید انجام می دادم رو انجام دادم... اعتراف می کنم که یکی رو اذیت کردم همین حالا ،این قدر بهش گیر دادم که چیزی رو براش سخت بود بگه،خُرد شدن غرورش ر
به کاهدون زدی
-
تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 11:28
تو روز روشن(البته الان نصفه شبه) عکس ها و مطلب هام رو می دزدن! آخه عزیزِ من این عکسای داغونِ بی کیفیتِ خیلی معمولیِ پیش پاافتاده ی موبایلی دزدیدن داره؟؟؟ این متن های معمولیِ ساده ی روزمره دزدیدن داره؟؟؟ حالا اگر عکاس بودم یا خوب و خاص می نوشتم این قدر از دزدی شاکی نمی شدم! می خوای دزدی کنی حداقل حر
برایم دعا کنید
-
تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 11:28
فردا جواب انتخاب رشته میاد دوست جونا دعا کنید حتماً یه دانشگاه خوب قبول شده باشم. حتی اگر خودتون به دعا اعتقادی ندارید،برام دعا کنید،چون من اعتقاد دارم به شدت. برای این که استرسم کمتر شه و هوا بخورم می رم پشت بوم داستان می خونم(جواب می ده) این هم پشت بوم گرافی خونه ی خواهر جان! نویسنده : فندقک ;
شله زرد
-
تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 11:28
هر وقت فیلم لیلای داریوش مهرجویی رو میبینم شله زرد می خوام! هر وقت شله زرد می خورم دلم می خواد فیلم لیلا رو ببینم! چه قدر فیلم های قدیمی ایرانی خوبه بر عکس فیلمهای الان که همگی سوژه های تکراری دارن. صبح فیلم لیلا رو تماشا کردم،دیدید که اولش شله زرد نذری می پزند،بعد به این مامان خانم می گم شله زرد می
درگیری با خود
-
تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 11:28
شخصیت های کمال گرا همیشه با برنامه ریزی جلو می روند،همه چی رو در حد عالی و کمالش می خواهند،دیگر توانایی و عوامل بیرون از خودشون رو در نظر نمی گیرند و همین باعث می شود که اگر برنامه خوب پیش نرود دچار ناراحتی و حتی گاهی رنج شوند.به خودشان برچسب بی کفایتی بزنند،و اصلا این رو در نظر نگیرند که بعضی چیزها
بهترم
-
تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 11:28
چند روزم رو در دِپ از دانشگاه نرفتن به سر بردم.حوصله ی هیچ کاری و هیچ کسی رو نداشتم،این چند روز نه فیلم دیدم نه کتاب خوندم نه از خونه بیرون رفتم فقط در و دیوار رو نگاه کردم. کم کم به خودم اومدم.دیدم این طوری بخوام ادامه بدم تبدیل به افسرده ی ماژور میشم.امروز به زور مامان موهام رو رنگ کردم،اتاقم رو ح
بلاخره
-
تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 11:28
بلاخره بعد از سه هفته مشکل فنی پرشین بلاگ حل شد و تونستم لاگین شم!ولی مشکلاتی هنوز وجود داره مثلا به آرشیو مطالب قبلی دسترسی ندارم بنابراین امکان ویرایش اکثر متن ها رو ندارم، به نظرات جدید هم همین طور دسترسی ندارم! البته فکر می کنم مشکل خیلی ها باشه به هر حال ایمیل زدم ببینم بلکه از طرف پرشین بلاگ م
حوالی
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 11:16
من اگر می تونستم فرمول این که کتاب و فیلم در حوالی امتحانات چرا این قدر جذاب میشه رو کشف کنم؛عالی می شد اون وقت می تونستم برای بقیه ایام هم به کار ببرم اش و لذت و سرعت خوندن رو چند برابر کنم! و باز هم کوندرا خوانی در حوالی امتحانات! حتما بخوانید... نویسنده : فندقک ; ساعت ۱٢:٢٥ u200eب.ظ روز پنجشنبه ٤...
آبی تر...
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 11:16
تلائلوی نور آبی که درست چند ثانیه قبل از طلوع خورشید، اتاق آبی رو آبی تر می کند. فقط و فقط چند ثانیه دوام دارد. به خاطر این چند لحظه هستش که دوست دارم قبل سپیده ی صبح بیدار باشم. امروز سعی کردم ثبت اش کنم،کلا عکاسی در نور پایین برایم سخت هست، نمی تونم نوردهی رو کنترل کنم و عکس تار میشه! مثل این که
تهی از حرف
-
تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 18:51
دیگه انفجار رخ داده بود و اون قدر هم شدید بود که دیگران رو هم درگیر کند...چون می دونستم به زودی نهایت بعد چند روز فروکش می کند،حل میشود،میگذرد، از گرفتن وقت پشیمون می شدم اما از طرفی هم سریع از این تصمیم پشیمون می شدم. بلاخره با خودم کنار اومدم.فکر می کردم یه خروار حرف دارم اون قدر زیاد که اولویت بن
ای بسا ظلمی که بینی در کسان
-
تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 18:51
ای بسا ظلمی که بینی در کسان خوی تو باشد دریشان ای فلان اندریشان تافته هستی تو از نفاق و ظلم و بد مستی تو آن توی و آن زخم بر خود میزنی بر خود آن دم تار لعنت میتنی در خود آن بد را نمیبینی عیان ورنه دشمن بودیی خود را بجان حمله بر خود میکنی ای ساده مرد همچو آن شیری که بر
سبکی تحمل ناپذیر هستی.
-
تاریخ: 1396/2/31 ساعت: 9:18
لا به لای کتاب های قدیمی که قبلا خوندم دنبال حس های عجیب و غریبی هستم که قبلا موقع خوندنشون تجربه کرده بودم. کوندرا جزء نویسندگان مورد علاقه ی من هستش... عصری این چنین آرامش بخش براتون آرزو می کنم.